دلم برای مادربزرگم تنگ می شودبرای ماجراهای تکراری که هر بار با دیدنم با هیجان تعریف می کرد منم با هیجان گوش می کردم انگار که اولین بار است آن ها را می شنوم،
دلم برای دست های پینه بسته اش که هر بار با دیدنم دستانم را می گرفت و می گفت
" ببین دستانم چقدر داغ است"
دلم برای موهای سفیدش که با حنا رنگ می کرد و از روسری سفیدش بیرون می زد تنگ می شود
دلم برای همه چیزهای ساده ای که فکر نمی کردم روزی آرزویم شوند تنگ می شود...

ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: مادربزرگ, نویسنده: بازدید: 65
... گفت گذشته ام همواره همراهم می ماند، اما هر چه خودم را از وقایع آزادتر کنم و بیش تر بر احساسات متمرکز بشوم، بیش تر می فهمم که همیشه، در لحظه اکنون فضای عظیمی هست، نه عظمت است، که می توان با عشق بیش تر، شوق زندگی بیش تر، پُرش کرد...!
برگرفته از کتاب"زهیر" / پائولو کوئلیو / مترجم: آرش حجازی
نوع نگاه...ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76
انسان تنهاترین موجود روی زمین است
به هیچ کس
و هیچ چیز دل نبندید
هر وابستگی
یعنی یک زخم
در آینده ای دور یا نزدیک...!
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 8:27 توسط مهرسا|
نوع نگاه...ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: وابستگی, نویسنده: بازدید: 69

نوع نگاه...ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64
ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71