دلم برای مادربزرگم تنگ می شودبرای ماجراهای تکراری که هر بار با دیدنم با هیجان تعریف می کرد منم با هیجان گوش می کردم انگار که اولین بار است آن ها را می شنوم،
دلم برای دست های پینه بسته اش که هر بار با دیدنم دستانم را می گرفت و می گفت
" ببین دستانم چقدر داغ است"
دلم برای موهای سفیدش که با حنا رنگ می کرد و از روسری سفیدش بیرون می زد تنگ می شود
دلم برای همه چیزهای ساده ای که فکر نمی کردم روزی آرزویم شوند تنگ می شود...

ما را در سایت نوع نگاه دنبال میکنید
برچسب: مادربزرگ, نویسنده: بازدید: 65